تبليغاتX
<-به وبلاگ زمزمه عشق خوش آمدی->
نجوای دل

زمزمه های عاشقانه

امشب........!!!!!
 
ازآسمان غم گرفته دلم......
 
  باران می بارد.....وای  بر من!!!!
 

:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:32 توسط م - تنها| |


گریه آمد،خنده آمد ، گریه بـا من پرگرفت

گـریـه در افـتـادنـم دسـت مـرا بـهـتـر گرفـت.......!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:19 توسط م - تنها| |

فرشته مهربانم : 

آخرین بوسه من را بپذیر
که من از عشق تو لبریزم و مست

روزگار عاقبت ما را دید......

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 11:20 توسط م - تنها| |

نازنینم:

چگونه بگویم نوروزمبارك

وقتی لحظه های سنگین انتظار

خسته از ایستادن.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:8 توسط م - تنها| |

عزیزم میدانی امشب جه شبیست؟

امشب شبیه که سحرگه آن یه فرشته اومد روی زمین و....

امشب شبیه که غروب فردای آن همون فرشته به معراج پرکشید....!

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 14:24 توسط م - تنها| |

 ......گلبرگهای آفتاب سوخته جوانیم ،

در کویرتنهایی درانتظار قطره ای باران ،

لحظه هارامی شمارند،

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:27 توسط م - تنها| |

بازهم شب ، تنهایی ، بی قراری ،سکوت !

بازهم امشب:

هوای خانه ام پراز گرد ملالیست آنقدر که سوی چشمانم راربوده وتوان تماشای چهره معصومت که بر دیوار خاطره نقش بسته راندارد....!

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:45 توسط م - تنها| |

تقدیم به توای همدم روزها وشبهای دلتنگیم ....!

f


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 11:37 توسط م - تنها| |

آن روز.....!

فراموش نمی کنم....!

یکی ازروزهای سرد زمستان....!

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 8:42 توسط م - تنها| |

دیگر پس ازتو

این زندگی درچشم من جزغمسرانیست

دیگر پس ازتو

ازشعربودن درمن صدانیست

دیگر کبوترها همه بشکسته بالند

دیگر اقاقیها همه افسرده حالند

دیگر صفای عشق ها ازخانه پرزد

دیگر نوای مهرهادرگوش من نیست

جغد پلید غربت ازهرسو به بامم پرکشیده

باوای وای شوم خودبرکاغذدل

 طرحی زکابوس شکستنها کشیده

آیینه دل ازهجرت غمگین تودرهم شکسته

 چشمان معصوم ،درانتظاررجعت سبزنگاهت ،  بردرنشسته

تصویرتاریک شب سرد جدایی ،روی دوبال مرغ بختم نقش بسته

من مانده ام باکوله باری ازتوهم

من مانده ام باخوابهای پرزتشویش

من مانده ام تنها وبیکس، بیگانه ازخویش

وزغرش بیداد میلرزد تن من

برگرد ،برگرد

تابانوازشهای چشمان سیاهت

مرهم نهی برقلب خسته ، آه مرهم نهی برقلب خسته !!!                          

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 21:17 توسط م - تنها| |

آری تنهایی غم انگیزترین واژه ایست که لحظه به لحظه عمرم

رابااو سپری کرده ام

درتمام شب چراغی نیست وماه دروسعت بی انتهای آسمان.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 20:0 توسط م - تنها| |

وعشق هدیه ای است جاودانی

ومن چه عاجزانه افقهای طلایی نگاهت را باهزار

تمنا جستجو می کنم وقصه تنهایی را درآسمان آبی نگاهت

درمیان می گذارم

نسیم اشکی که درنگاهت موج می زد

بارانی ازعشق بود برای باغ رویاهایم

ودلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد

دردل شبهای تاریک وجودم به جستجوی

روشنایی شمع وجودت می گردم

به آفتابگردانی می مانم که هرصبح

به امید آفتاب وجود تو

سراز خواب برمی دارد

وخوب می دانم بی توگلبرگهای نازک وجودم

راباد سرد خزان درهم فرو می ریزد

وجوانه های ناشکفته امیدم

به دورازتو می خشکند اما

بااین اوصاف می دانم قلبم کوچکتر از

آنی است که ظرفیت خوبیهای توراداشته باشد

امادرسکوت پرازفریاد خود می گریم ومی گویم

باهمین قلب کوچک به وسعت تمام خوبیهاوسادگیهایت دوستت دارم...!!

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 19:31 توسط م - تنها| |

کاش من هم همچون یاران عشق یاری داشتم

خاطری می خواستم یا خواستاری داشتم

تاکشد زیبا رخی برچهره ام دستی زمهر

کاش ......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 17:26 توسط م - تنها| |

هنگامی که بلبل افسرده ازجور خزان به پای

گل خاک برسرمی ریزد...

هنگامی که .....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 23:33 توسط م - تنها| |

 

دریکی ازروزهای سرد پاییزکوله باردلتنگیم

رابرداشتم وبه دشت پرملال لاله ها رهسپارشدم

به این امید که به کلبه عاشقانه ات که ازگلبرگهای

یاس ونسترن ساخته ای پناهم دهی

تاشاید......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:54 توسط م - تنها| |

ای کاش بی هیچ کلامی  باهم همراه می شدیم

ودست به دست پرستوهای مهاجرتافراسوی

ناکجاآبادزندگی پرواز می کردیم .

ای کاش.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 16:33 توسط م - تنها| |

مغرور بودن به دانش خود بدترین نوع جهالت است.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 21:59 توسط م - تنها| |

روی برگهای زرد پاییزی کوچه قدم میزدم وباهر

قدم اشکی به خاطر گذشته ....ازدست داده ام

فرو می ریختم .تنها قلب شکسته ام می دانست

آری تنها قلب شکسته ام می دانست.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 10:13 توسط م - تنها| |

تو آشناترین برای من بودی

وتنهاباده عشقم که ازجام نگاهت سیراب

می شدم....

دریغ که.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 22:26 توسط م - تنها| |

بیا تالیلی ومجنون شویم افسانه اش بامن

بیا بامن به شهرعشق روکن خانه اش بامن


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:49 توسط م - تنها| |

چه تاریک و چه دلگیرم دراین شبهای بعدازتو

به زخمی خوگرفتم زخم ناپیدای بعدازتو


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:38 توسط م - تنها| |

مرادربیستون برخاک بسپاریدکه تاشبها

غم بی همزبانی رابرای کوهکن گویم

بگویم عاشقم بی همدمم دیوانه ام مستم

نمی دانم کدامین حال ودرد خویشتن گویم

ازآن گم گشته ی من هم نشانی آورای قاصد

که چون یعقوب نابیناسخن باپیرهن گویم

تومی آیی به بالینم ولی آن دم که درخاکم

خوشامدگویمت امادرآغوش کفن گویم....افسوس...!! 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:31 توسط م - تنها| |

چون شمع نیمه جان به هوای توسوختم

باگریه ساختم وبه پای توسوختم

اشکی که ریختم به یاد توریختم

عمری که سوختم برای توسوختم

پروانه سوخت یک شب وآسود جان او

من عمری زداغ جفای توسوختم

دیشب که یارانجمن افروز غیربود

ای شمع تاسپیده به جای توسوختم..!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 12:4 توسط م - تنها| |

بهر هریاری که جان دادم به پاس دوستی

دشمنی هاکردبامن درلباس دوستی

کوه پابرجاگمان می کردمش

ازحبابی سست بنیان تراساس دوستی

بس که رنج ازدوستان باشد دل آزرده را

جای بیم دشمنی دارم هراس دوستی

جان فداکردیم ویاران قدرمانشناختند

کوربادا دیده حق ناشناس دوستی..!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 11:57 توسط م - تنها| |

چو نی به سینه خروشد دلی که من دارم

به ناله گرم بود محفلی که من دارم

بیاواشک مراچاره کن که همچو حباب

به روی آب بودمنزلی که من دارم

به خون نشسته ام ازجان ستانی دل خویش

درون سینه بود قاتلی که من دارم...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 17:45 توسط م - تنها| |

تازدم لبخندازشادی بلایی دررسید

چشم گردون در کمین باشد دل آسوده را

آسمان هرروز خون درساغرم افزون کند

عقده دیگر فزاید عقده نگشوده را..!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 17:40 توسط م - تنها| |

مردم از دردو نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می بینم ورویت نمی بینم هنوز


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:50 توسط م - تنها| |

نگذردبرمن شبی کزداغ روزافزون ننالم

همچو  نی  لبریزدردم چون نسوزم چون ننالم؟

برمن ازبیدادگردون صبح شادی شام غم شد

چون کنم ار صبح وشام ازگردش گردون ننالم؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 20:38 توسط م - تنها| |

...روزگارعشق ورزیهاگذشت

مرغ بخت ماازاین صحراگذشت......

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 14:13 توسط م - تنها| |

.....نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم....!

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:30 توسط م - تنها| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت